گوشه اي از زندگينامه شهيد دكتر مصطفي چمران

شهيد دکتر مصطفي چمران در سال 1311 در جنوب تهران متولد شد. پس از تحصيل در دبيرستانهاي البرز و دارالفنون وارد دانشکده فني الکترومکانيک و به عنوان شاگرد اول فارغ‌التحصيل شد.
 ايشان علاقه شديدي به مسائل مذهبي داشت و از 15 سالگي در درس تفسير آيت‌ا.... طالقاني و دروس منطق و فلسفه شهيد مطهري شرکت مي‌کرد. به هنگام تحصيل در دانشکده فني از اعضاي فعال انجمن اسلامي دانشجويان بود و در جريانات ملي شدن صنعت نفت و مبارزات آن فعالانه شرکت جست.
در سال 1332 ه.ش با استفاده از بورس تحصيلي دانشجويان ممتاز، جهت ادامه تحصيل عازم آمريکا شد و در دانشگاه کاليفرنيا تحصيلات خود را طي کرد.
در همان دانشکده، انجمن اسلامي دانشجويان را بنا نهاد و وقتي که رژيم شاه از فعاليت هاي اسلامي او در آمريکا مطلع شد بورس وي را قطع کرد. چمران با دريافت ممتازترين درجه علمي که همراه با تحسين بسياري از صاحبنظران بود، درجه دکتراي الکترونيک و فيزيک پلاسما را اخذ کرد. پس از واقعه 15 خرداد تصميم به مبارزه مسلحانه با رژيم گرفت و به همين منظور عازم مصر شد و مدت دو سال دوره آموزش هاي چريکي و جنگ هاي پارتيزاني را گذراند.
چمران با جمال عبدالناصر در مسأله ناسيوناليسم عربي که ناصر به آن دامن مي‌زد اختلاف پيدا کرده و پس از فوت وي عازم لبنان شد. در لبنان، آموزش دوره‌هاي چريکي به مبارزان ايراني را آغاز کرد و با کمک امام موسي صدر، ‹‹حرکت المحرومين››‌ و نيز شاخه نظامي آن يعني ‹‹جنبش امل››‌ را بنيان نهاد. شهيد چمران در لبنان حملات بسياري به مواضع صهيونيزم اشغالگر و نيروهاي فالانژ وابسته به اين رژيم داشت. با اوجگيري انقلاب اسلامي شهيد چمران با نظر امام به وطن بازگشت و ابتدا به آموزش نخستين گروه از سپاه پاسداران پرداخت. در همان زمان به معاونت نخست وزير منصوب شد.
 دکتر چمران پس از بروز غائله پاوه عازم منطقه شد و حماسه ساز کردستان شد. پس از اين حماسه از سوي امام (ره) به وزارت دفاع منصوب شد و سپس به نمايندگي امام در شوراي عالي دفاع در کنار حضرت آيت‌الله خامنه‌اي نصب گرديد. در انتخاب دوره اول مجلس به عنوان نماينده تهران انتخاب شد اما با شروع جنگ تحميلي با اجازه امام عازم جبهه‌هاي جنگ شد و ستاد جنگهاي نامنظم را تشکيل داد و اقدامات بسيار مهمي در آن زمان که رکود بر جبهه‌ها حاکم بود انجام داد.
در جنگ سوسنگرد مجروح شد اما از پاي ننشست و دوباره به جبهه‌ها بازگشت و حماسه‌هاي بسياري آفريد . سرانجام در 31 خرداد 1360 در مشهد دهلاویه به آرزوي ديرينش يعني شهادت و لقاءا... رسيد.

زندگینامه شهيد دکتر مصطفی چمران:


 ولادت: 1311 تهران تحصيلات: دکترای الکترونيک و فيزيک پلاسما برخى از فعاليتهاى شاخص: قبل از پيروزى انقلاب اسلامى: شرکت درفعاليتهاي مسجد هدايت عضويت درانجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران شرکت درمبارزات سياسي دوران دکترمصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت نفت. پيوستن به نهضت مقاومت ملي پس از مرگ دکترمصدق مبارزه با رژيم شاه درسخت ترين شرايط. تاسيس انجمن اسلامي دانشجويان درآمريکا گذراندن دوره هاي پارتيزاني وچريکي درمصر درزمان عبدالناصر تعليم چريک هاي مبارز ايراني اعتراض به جمال عبدالناصر درخصوص ناسيوناليسم عربي وملي گرائي افراطي. هجرت به لبنان وتاسيس سازمان امل به کمک امام موسي صدر مبارزه با فالانژيستها درلبنان پس از پيروزى انقلاب اسلامى: بازگشت به وطن پس از 21 سال هجرت تربيت اولين گروههاي پاسداران انقلاب درسعداباد. معاون نخست وزير درامورانقلاب پيگيري مبارزات با ضد انقلاب درکردستان وآزاد سازي شهرپاوه وسپس کردستان منصوب شدن به وزارت دفاع توسط امام خميني نمايندگي مجلس شوراي اسلامي دراولين دور انتخاب مجلس نماينده امام خميني درشوراي عالي دفاع تشکيل ستاد جنگهاي نامنظم دراهواز تشکيل واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم زخمي شدن درحمله مزدوران عراقي به سوسنگرد. حضور درهمه جبهه هاي نبرد و ارائه رهنمود. فرماندهي فتح تپه هاي الله اکبر فتح دهلاويه شهادت: 31 خرداد سال 1360 – دهلاويه

 شهيد دکتر چمران کمي قبل از شهادت درحاليکه شهادت يکي از فرماندهانش را به ساير رزمندگان تبريک وتسليت مي گفت چنين گفت : خدا رستمي را دوست داشت و برد اگر ما را هم دوست داشته باشد، مي برد...

متن پيام حضرت امام ‏خميني به مناسبت شهادت دکتر مصطفي چمران

بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ انالله وانّااليه راجعون

 شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دکتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريک عرض مي‏کنم. تسليت از آنرو، که ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، که در جبهه ‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، که کشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريک از آنرو که اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏ کند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد.
مگر چنين نيست که زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟ چمران عزيز با عقيده پاک خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم کرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار کرد.
او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد. هنر آن است که بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف کند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير. و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست که دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند. من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلکه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏کنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.

31خردادسالروزشهادت دكتر مصطفي چمران

دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاری، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغالتحصیل شد و یکسال به تدریس در دانشکده‌ فنی پرداخت.

در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروفترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه آمریکا، برکلی با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.

از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیتالله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت میکرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت ملی ایران در کشمکشهای مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سختترین مبارزهها و مسئولیتهای او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناکترین مأموریتها را در سخت  ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.

در آمریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولینبار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایهریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا به شمار میرفت که به دلیل این فعالیتها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع میشود.

پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امامخمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشتساز میزند و همه پلها را پشتسر خود خراب میکند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و همفکر، رهسپار مصر میشود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سختترین دورههای چریکی و جنگهای پارتیزانی را میآموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته میشود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده میشود.

به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملیگرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین میشود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمیتوان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید میکند که مات هنوز نمیدانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه میدهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند.

بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا میکند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان میشود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند.

او به کمک امام موسیصدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان امل را براساس اصول و مبانی اسلامی پیریزی نموده که در میان توطئهها و دشمنیهای چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده میکند و علیگونه در معرکههای مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو میرود و در طوفانهای سهمناک سرنوشت، حسینوار به استقبال شهادت میتازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستمگران روزگار، صهیونیزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرایان فالانژ، به اهتزاز درمیآورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قلههای بلند کوههای جبلعامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابانهای داغ و بر دامنه کوههای مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.

دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز میگردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب میگذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی میپردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروههای پاسداران انقلاب در سعدآباد میکند. سپس در شغل معاونت نخستوزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر میاندازد تا سریعتر و قاطعانهتر مسئله کردستان را فیصله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی پاوه قدرت ایمان و اراده آهینن و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت میگردد.

در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دلشکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتلعام شده بودند و همه شهر و تمام پستی و بلندیها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به لحظه نزدیکتر میشد. باران گلوله میبارید و میرفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقیمانده را نجات دهد و شهر مصیبتزده را از سقوط حتمی برهاند.

آنگاه فرمان انقلابی امامخمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت،‌قدرت رهبری و برنامهریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالیترین مظاهر انقلابی و شکوهمندترین قهرمانیها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راهها و مواضع استراتژیک کردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند.

دکتر چمران بعد از این پیروزی بینظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امامخمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید.

در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامههای وسیع بنیادی دست زد که پاکسازی ارتش و پیاده کردن برنامههای اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند.

دکتر مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش،‌ حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ‌ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایشهای خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر میگوید: خدایا، مردم آنقدر به من محبت کردهاند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کردهاند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک میبینم که نمیتوانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.

وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند.

گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگهای نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کمکم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین،‌ پیروزیها و شکستها، شهامتها و شهادتها و ایثارگریهای آنان بودند، به گوشهای از این خدمات که دکتر چمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند.

ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگهای نامنظم یکی از این برنامهها بود که به کمک آن، جادههای نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپهای آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یکماه، آب کارون را به طرف تانکهای دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقبنشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند.

یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرتها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندینبار نیروهایی بین دویست تا یکهزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدتها مقاومت کنند.

پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دلبسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومینبار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند.

دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آیتالله خامنهای، ارتش را آماده ساخت که برای اولینبار دست به یک حمله خطرناک و حماسه  آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوهای جدید از جانب جاده اهواز- سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر میشتافت که در محاصره تانکهای دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقه‌ محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو میرفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانکها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطهای به نقطهای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر میرفت.

کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانکها به سوی او تیراندازی میکردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر میداد. در همین اثناء، همرزم باوفایش به شهادت رسید و او یکتنه به نبرد حسینگونه خود ادامه میداد و به سوی دشمن حمله میبرد.

هرچه تنور جنگ گرمتر کیشد و آتش حمله بیشتر زبانه میکشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگونتر و شوق به شهادتش افزونتر میشد تا آنکه در حین رقص چنین میانه میدان از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمیبخش رزمندگان با وفای اسلام و سرخی خونش الهامبخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است.

داستان مرد و پسر بچه

 

http://siminsagh.com/my/negareha/Stormy-sea.jpg

 روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»


 

ابيات برگزيده صائب تبريزي


نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است

 شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا
 

پرده‌ی شرم است مانع در میان ما و دوست   

 شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟

می‌کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم

خضر در ظلمات می‌گردد ز اسکندر جدا

می‌شوند از سردمهری، دوستان از هم جدا

 برگ‌ها را می‌کند فصل خزان از هم جدا

تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من

 می‌شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا

از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌ام

وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا

چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند

 چرخ سنگین‌دل ز من هر دم کند یاری جدا

به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان

 که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا

ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد

 که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا

ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن

 که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا

چنین که همت ما را بلند ساخته‌اند

عجب که مطلب ما در جهان شود پیدا

گرفتم سهل سوز عشق را اول

، ندانستم که صد دریای آتش از شراری می‌شود پیدا

من آن وحشی غزالم دامن صحرای امکان را

 که می‌لرزم ز هر جانب غباری می‌شود پیدا

دل عاشق ز گلگشت چمن آزرده‌تر گردد

 که هر شاخ گلی دامی است مرغ رشته برپا را

به چشم ظاهر اگر رخصت تماشا نیست

 نبسته است کسی شاهراه دلها را

کمان بیکار گردد چون هدف از پای بنشیند

 نه از رحم است اگر بر پای دارد آسمان ما را

هوس هر چند گستاخ است، عذرش صورتی دارد

 به یوسف می‌توان بخشید تقصیر زلیخا را

نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می‌برد ما را

 به گلشن لذت ترک تماشا می‌برد ما را

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل

که دست از جان خود شستن به دریا می‌برد ما را

چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیم

 اشک وداع شبنم، بیدار کرد ما را

نخل ما را ثمری نیست بجز گرد ملال

 طعمه‌ی خاک شود هر که فشاند ما را

اگر غفلت نهان در سنگ خارا می‌کند ما را

جوانمردست درد عشق، پیدا می‌کند ما را

ز چشم بد، خدا آن چشم میگون را نگه دارد!

 که در هر گردشی مست تماشا می‌کند ما را

به ماه مصر ز یک پیرهن مضایقه کرد

چه چشمداشت دگر از وطن بود ما را؟

چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش

 ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را

چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم

 که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را

فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان

 سرآمد عمر در فریاد بی‌فریادرس مارا

تا می‌توان گرفتن، ای دلبران به گردن

 در دست و پا مریزید، خون حلال ما را

که می‌آید به سر وقت دل ما جز پریشانی؟

 که می‌پرسد بغیر از سیل، راه منزل ما را؟

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی

 توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

نسیم صبح از تاراج گلزار که می‌آید؟

 که مرغان کاسه‌ی دریوزه کردند آشیانها را

عشق در کار دل سرگشته‌ی ما عاجزست

 بحر نتواند گشودن عقده‌ی گرداب را

طاعت زهاد را می‌بود اگر کیفیتی

 مهر می‌زد بر دهن خمیازه‌ی محراب را

ای گل که موج خنده‌ات از سرگذشته است

 آماده باش گریه‌ی تلخ گلاب را

دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم

 مشرق دیگر بود خورشید عالمتاب را

چشم دلسوزی مدار از همرهان روز سیاه

 کز سکندر، خضر می‌نوشد نهانی آب را

ضیافتی که در آنجا توانگران باشند

شکنجه‌ای است فقیران بی‌بضاعت را

درین زمان که عقیم است جمله صحبتها

کناره‌گیر و غنیمت شمار عزلت را

به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف

به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را؟

دنیا به اهل خویش ترحم نمی‌کند

 آتش امان نمی‌دهد آتش‌پرست را

دست از جهان بشوی که اطفال حادثات

 افشانده‌اند میوه‌ی این شاخ پست را

شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج

 نتوان به گریه شست خط سرنوشت را

عنان به دست فرومایگان مده زنهار

 که در مصالح خود خرج می‌کنند ترا

طالعی کو، که گشایم در گلزار ترا؟

 مغرب بوسه کنم مشرق گفتار ترا

در سر مستی گر از زانوی من بالین کنی

 بوسه در لعل شراب آلود نگذارم ترا

از نگاه خشک، منع چشم من انصاف نیست

 دست گل چیدن ندارم، خار دیوارم ترا

آنقدر همرهی از طالع خود می‌خواهم

که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا!

خنده چون مینای می کم کن، که چون خالی شدی

 می‌گذارد چرخ بر طاق فراموشی ترا

آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود

 سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا

در گشاد کار خود مشکل‌گشایان عاجزند

 شانه نتواند گشودن طره‌ی شمشاد را

چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم

 آشیان کردم تصور، خانه‌ی صیاد را

یک ره ای آتش به فریاد سپند من برس

 در گره تا چند بندم ناله و فریاد را؟

دریا بغل گشاده به ساحل نهاد روی

 دیگر کدام سیل گسسته است بند را؟

می زیر دست خود نکند هوشمند را

 پروای سیل نیست زمین بلند را

یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است

 به چه امید به بازار رساند خود را؟

هوشمندی که به هنگامه‌ی مستان افتد

 مصلحت نیست که هشیار نماید خود را

راه خوابیده رسانید به منزل خود را

 نرساندی تو گرانجان به در دل خود را

فرو خوردم ز غیرت گریه‌ی مستانه‌ی خود را

فشاندم در غبار خاطر خود، دانه‌ی خود را

نهان از پرده‌های چشم می‌گریم،

 نه آن شمعم که سازم نقل مجلس، گریه‌ی مستانه‌ی خود را

دربهاران، پوست بر تن، پرده‌ی بیگانگی است

 یا بسوازن، یا به می ده جبه و دستار را

از همان راهی که آمد گل، مسافر می‌شود

 باغبان بیهوده می‌بندد در گلزار را

چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است؟

 کوته کن این بهانه‌ی دنباله‌دار را!

چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است

 پروای باد نیست چراغ مزار را

ز دلسیاهی آب حیات می‌آید

 که تشنه سر به بیابان دهد سکندر را

شکوه مهر خامشی می‌خواست گیرد از لبم

ریختم در شیشه باز این باده‌ی پرزور را

ریشه‌ی نخل کهنسال از جوان افزونترست

 بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

کشور دیوانگی امروز معمور از من است

 من بپا دارم بنای خانه‌ی زنجیر را!

در دل آهن کند فریاد مظلومان اثر

 ناله از زندانیان افزون بود زنجیر را

از هایهای گریه‌ی من، چون صدای آب

 خواب غرور گشت گرانسنگ، ناز را

دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن

 رخنه‌ی زندان کند دلگیرتر محبوس را

دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش

 که آب زندگی هم می‌کند خاموش آتش را

این زمان در زیر بار کوه منت می‌روم

 من که می‌دزدیدم از دست نوازش دوش را

یا خم می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن

 بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را

پرواز من به بال و پر توست، زینهار

 مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را

کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می‌شدم

 تا چو نی در خاک می‌بستم میان خویش را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می‌رود

 جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

دل را حیات از نفس آرمیده است

 بیماری نسیم دهد جان، چراغ را

به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل

 زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

خیرگی دارد ترا محروم، ورنه گلرخان

 همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را

این زمان بی‌برگ و بارم، ورنه از جوش ثمر

 منت دست نوازش بود بر من سنگ را

کم نشد از گریه‌ی مستانه، خواب غفلتم

 سیل نتوانست کند از جای خود این سنگ را

با تهی‌چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟

 سیری از خرمن نباشد دیده‌ی غربال را

هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست

 پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را

بر جرم من ببخش که آورده‌ام شفیع

 اشک ندامت و عرق انفعال را

ده در شود گشاده، شود بسته چون دری

انگشت ترجمان زبان است لال را

در گردش آورید می لعل‌فام را

 زین بیش خشک لب مپسندید جام را

غافل مشو که وقت شناسان نوبهار

 چون لاله بر زمین ننهادند جام را

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره‌ای است

 رنگ برگ خویش باشد میوه‌های خام را

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران

 آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را

عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را

 دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را

شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر

 نیست آواز درا، قافله‌ی شبنم را

اگر تپیدن دل ترجمان نمی‌گردید

 که می‌شناخت درین تیره خاکدان غم را؟

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم

 که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را

به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون من

 همین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را

بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل

 یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را!

پای به خواب رفته‌ی کوه تحملم

 نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا

از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتم

 نشکسته است آبله در زیر پا مرا

جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا

 سواد شهر بود آیه‌ی عذاب مرا

کسی به موی نیاویخته است خرمن گل

غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا

سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید!

 که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا

نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن

 این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من

 که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

مکش ز دست من آن ساعد نگارین مرا

 که خون ز دست تو بسیار در دل است مرا

جنون دوری من بیش می‌شود از سنگ

 درین ستمکده حال فلاخن است مرا

گر چه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم

رهروی نیست درین راه که نشکست مرا

منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان

 هیچ در بار به جز برگ سفر نیست مرا

همه شب قافله‌ی ناله‌ی من در راه است

 گر چه فریادرسی همچو جرس نیست مرا

زنگیان دشمن آیینه‌ی بی‌زنگارند

طمع روی دل از تیره‌دلان نیست مرا

آن نفس باخته غواص جگرسوخته‌ام

که بجز آبله‌ی دل، گهری نیست مرا

روزگاری است که با ریگ روان همسفرم

 می‌روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

گر چه چون سرو تماشاگه اهل نظرم

 از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد

 کجا فریب دهد جلوه‌ی بهشت مرا؟

ز فیض سرمه‌ی حیرت درین تماشاگاه

 یکی شده است چو آیینه خوب و زشت مرا

درین بساط، من آن آدم سیه‌کارم

 که فکر دانه برآورد از بهشت مرا

چو برگ، بر سر حاصل نمی‌توان لرزید

کجاست سنگ، که دل از ثمر گرفت مرا

می‌شوم گل، در گریبان خار می‌افتد مرا

 غنچه می‌گردم، گره در کار می‌افتد مرا

غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا

 نزدیک می‌کند به خدا، دست رد مرا

چندان که پا ز کوی خرابات می‌کشم

 آب روان حکم قضا می‌برد مرا

بس که دارم انفعال از بی‌وجودیهای خویش

آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا

گر چو خورشید به خود تیغ زنم، معذورم

 طرفی نیست درین عالم نامرد مرا

ز زندگانی خود، چرخ سیر کرد مرا

 دم فسرده‌ی این پیر، پیر کرد مرا

گرفت نفس غیور اختیار از دستم

 مدد کنید که کافر اسیر کرد مرا!

سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا

 صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا

خانه بر دوش‌تر از ابر بهاران بودم

لنگر درد تو، چون کوه گران کرد مرا

وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است

 چون زلیخا، عشق می‌ترسم جوان سازد مرا

می‌کنم در جرعه‌ی اول سبکبارش ز غم

چون سبو هر کس که بار دوش می‌سازد مرا

فیض صبح زنده‌دل بیش است از دلهای شب

 مرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا

قامت خم برد آرام و قرار از جان من

 خواب شیرین، تلخ ازین دیوار مایل شد مرا

در طریقت، بار هر کس را که نگرفتم به دوش

 چون گشودم چشم بینش، بار بر دل شد مرا

نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبود

 حیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا

تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگوار

 در قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا

برنمی‌آیم به رنگی هر زمان چون نوبهار

 سرو آزادم که دایم یک قبا باشد مرا

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

 خون دل چندان نمی‌یابم که بس باشد مرا

فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست

به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا

ز من به نکته‌ی رنگین چون لاله قانع شو

 که از برای درودن نکشته‌اند مرا

نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر

 کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟

چون گل، درین حدیقه که جای قرار نیست

 برگ نشاط، برگ سفر می‌شود مرا

فغان که همچو قلم نیست از نگون‌بختی به

غیر روسیهی حاصل از سجود مرا

مانند لاله، سوخته نانی است روزیم

آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا

نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن

 خون دل از پیاله‌ی زر می‌دهد مرا

از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواس

 خلوتی چون غنچه‌ی تصویر می‌باید مرا

روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کرد

 طفل بدخویم، شکر در شیر می‌باید مرا

برنمی‌دارد به رغم من، نظر از خاک راه

 می‌فشاند بر زمین جامی که می‌باید مرا

گران نیم به خریدار از سبکروحی

 به سیم قلب، چو یوسف توان خرید مرا

ز حسن عاقبت عشق چشم آن دارم

که صبح وصل شود دیده‌ی سفید مرا

بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهار

 باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا

عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت

افتاد چون دو قطره‌ی اشک از نظر مرا

عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار

 می‌کند ساز از برای محفل دیگر مرا

تا در کمند رشته‌ی هستی فتاده‌ام

 دل خوردن است کار چو عقد گهر مرا

پیری مرا به گوشه‌ی عزلت دلیل شد

 بال شکسته شد به قفس راهبر مرا

پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه

 می‌کشد دست حمایت شمع مغرور مرا

از نوازش، منت روی زمین دارد به من

 چرخ سنگین‌دل زند گر بر زمین ساز مرا

سیل از ویرانه‌ی من شرمساری می‌برد

نیست جز افسوس در کف، خانه‌پرداز مرا

می‌کشم تهمت سجاده‌ی تزویر از خلق

گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا

مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیست

مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست

 که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم

که صبح عید بود روی گلفروش مرا

گر بدانی چه قدر تشنه‌ی دیدار توام

 خواهی آمد عرق‌آلود به آغوش مرا!

شب زلف سیه افسانه‌ی خوابم شده بود

 ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا

کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟

 بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا

هر که می‌بیند چو کشتی بر لب ساحل مرا

 می‌نهد از دوش خود، بار گران بر دل مرا

چه حاجت است به رهبر، که گوشه‌ی چشمش

 کشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا

از عزیزان جهان هر کس به دولت می‌رسد

 آشنایی می‌شود از آشنایان کم مرا

دل چو رو گرداند، بر گرداندن او مشکل است

روی دل تا برنگردیده است، بر گردان مرا

صورت حال جهان زنگی و من آیینه‌ام

 جز کدورت نیست حاصل از دل روشن مرا

حرصی که داشتم به شکار پری رخان

، بیش شد ز نظر دوختن مرا

با چنین سامان حسن ای غنچه‌لب انصاف نیست

از برای بوسه‌ای خون در جگر کردن مرا

در بیابانی که از نقش قدم بیش است چاه

 با دو چشم بسته می‌باید سفر کردن مرا

صد کاسه خون اگر چه کشیدم درین چمن

 زردی نرفت چون گل رعنا ز رو مرا

خون هزار بوسه به دل جوش می‌زند

 از دیدن حنای کف پای او مرا

می‌داشت کاش حوصله‌ی یک نگاه دور

شوقی که می‌برد به تماشای او مرا

خضر آورد برون ز سیاهی گلیم خویش

 ای عقل واگذار به سودای او مرا

 

چو گردباد به سرگشتگی برآمده‌ام

 نمی‌رود دل گمره به هیچ راه مرا

هزار لطف طمع داشتم ز ساده‌دلی

 نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا

 نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا

کو عشق تا به هم شکند هستی مرا

 ظاهر کند به عالمیان پستی مرا

تا آتش از دلم نکشد شعله چون چنار

 باور نمی‌کنند تهیدستی مرا

چون فلاخن کز وصال سنگ دست‌افشان شود

می‌دهد رطل گران از غم سبکباری مرا

با دل بی آرزو، بر دل گرانم یار را

آه اگر می‌بود در خاطر تمنایی مرا

گوشی نخراشد ز صدای جرس ما

ما قافله‌ی ریگ روانیم جهان را

اگر تو دامن خود را به دست ما ندهی

 ز دست ما نگرفته است کس گریبان را

غم عالم فراوان است و من یک غنچه‌دل دارم

چسان در شیشه‌ی ساعت کنم ریگ بیابان را؟

ز جسم، جان گنهکار را ملالی نیست

که دلپذیر کند بیم قتل، زندان را

ز زندگی چه بر کرکس رسد جز مردار؟

 چه لذت است ز عمر دراز، نادان را؟

چنان شد عام در ایام ما ذوق گرفتاری

که آزادی کند دلگیر، اطفال دبستان را

چو شد زهر عادت، مضرت نبخشد

 به مرگ آشنا کن به تدریج جان را

همین است پیغام گلهای رعنا

 که یک کاسه کن نوبهار و خزان را

کار موقت به وقت است، که چون وقت رسید

 خوابی از بند رهانید مه کنعان را

به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟

 اگر ز ما نستانند چشم گریان را

نخلی که از ثمر نیست، جز سنگ در کنارش

باد مراد داند، دمسردی خزان را

به هشیاران فشان این دانه‌ی تسبیح را زاهد

 که ابر از رشته‌ی باران به دام آورد مستان را

مکرر بود وضع روز و شب، آن ساقی جانها

 ز زلف و عارض خود، صبح و شام آورد مستان را

بنه بر طاق نسیان زهد را چون شیشه‌ی خالی

درین موسم که سنگ از لاله جام آورد مستان را

ازان ز داغ نهان پرده برنمی‌دارم

که دست و دل نشود سرد، لاله‌کاران را

نسیم ناامیدی بد ورق گرداندنی دارد

 مکن نومید از درگاه خود امیدواران را

ز گریه ابر سیه می‌شود سفید آخر

 بس است اشک ندامت سیاهکاران را

امید من به خاموشی، یکی ده گشت تا دیدم

که سامان می‌دهد دست از اشارت، کار لالان را

چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟

 ستاره نقطه‌ی سهوست صبح روشن را

مرا از صافی مشرب ز خود دانند هر قومی

 که هر ظرفی به رنگ خود برآرد آب روشن را

دلم هر لحظه از داغی به داغ دیگر آویزد

 چو بیماری که گرداند ز تاب درد بالین را

ز افتادگی به مسند عزت رسیده است

 یوسف کند چگونه فراموش چاه را؟

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است

 هر تپیدن قاصدی باشد دل آگاه را

دلت ای غنچه محال است سبکبار شود

 تا نریزی ز بغل این زر اندوخته را

غم مردن نبود جان غم اندوخته را

نیست از برق خطر مزرعه‌ی سوخته را

دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن

می‌شناسد دل من بوی دل سوخته را

چه قدر راه به تقلید توان پیمودن؟

 رشته کوتاه بود مرغ نوآموخته را

در دیار عشق، کس را دل نمی‌سوزد به کس

 از تب گرم است این‌جا شمع بالین خسته را

سینه‌ها را خامشی گنجینه‌ی گوهر کند

 یاد دارم از صدف این نکته‌ی سربسته را